شناسه: 218409

سعه صدر 1

یادم است یکشب اسرای بعثی شلوغ کردند و پادگان را به هم ریختند و با توجه به اینکه خوب نیروهای ما تعصبی بودند، سریع یک تعدادی از بسیجی ها را از پادگان خارج کردیم چون اگر اسرای بعثی و بسیجی ها با هم درگیری شدند قتل و عام عجیبی را رخ می داد . دو سه نفر از بچه های ما خواستند که بروند در قسمتی که سیم خاردار داشت و اسرا بودند که درگیری را خاموش کنند . چون ما آنجا رفت وآمد نداشتیم . یکی از افرادی که برای این موضوع به قسمت اسرای بعثی رفت آقای رثایی بود . هزار و خورده ای اسیر بودند که بعثی هایشان عصبی شده بودند و به حضرت امام توهین می کردند و به نفع صدام شعار می دادند من از پشت سیم خاردار آن شب می دیدم که درگیری بود و مسئول ارتش با ایشان صحبت کرد و 10-15 نفر از اسرایی که غیر قابل کنترل بودند را به آقای رثایی دادند و ایشان با آن افراد تا جایی که امکان داشت با ایما و اشاره صحبت کرد و آنها را از آن درگیری خارج کرد . درسخت ترین شرایط . برادر رثایی با مدیریتی که داشت عصبی نشد و کنترل از دستش خارج نشد . گاهی هم که ما عصبی می شدیم و تو گوش کسی می زدیم توبه می کردیم و معذرت خواهی می کردیم ، ایشان می گفت: این دیگر ارزش ندارد آن لحظه ای که بالایتان فشار می آید خودتان را کنترل کردید به اندازة چند سال عبادت آن کنترل ارزش دارد . اینکه شما یک گناهی را بکنی بعد بیایی توبه کنی یک مقداری سبک می شوی

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه