شناسه: 218414

سعه صدر 2

یکروز 15-10 نفر از بچه ها نشسته بودند و می گفتند : بچه ها بیائید رثایی را دست بیندازیم ، شاید بتوانیم ایشان را عصبانی نمائیم . بعد که ایشان آمد نشست وقتی متوجه قضیه شد ، خندید و گفت: بچه ها اگر توانستید من را ناراحت کنید پا می شم پیاده از پل فلزی برای شما نهار می گیرم و می آورم .- یک فاصله زیادی بود از جای ما تا جایی که نهار تقسیم می کردند . - ما یک ساعت سر به سرش گذاشتیم و دیدیم که نه ایشان همه ما رابازی می داده است . یعنی ایشان قشنگ به تمام ما 15-10 نفر هر چه می گوید ما انجام می دهیم ، بالاخره هم ناراحت نشد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه