عشق به شهادت 2
به یادم دارم وقتی کسی شهید می شد که دوست مشترک من و برادر رثایی بود بعد از شنیدن خبر شهادت آن دوست من وایشان سرودی را به این مضمون می خواندیم که رفیقان می روند نوبت به نوبت ، خدایا نوبتم کی خواهد آمد؟ یکروزکه از تشیع جنازه یکی از همین شهدا از بهشت رضا بر می گشتیم همین طور که خاک آلود بودیم دست برادر رثایی را در دست گرفتم و شروع کردم به خواندن و گفتم : رفیقان می روند نوبت به نوبت ، خدایا نوبتم هرگز نیاید . این شعر را خواندم که با برادر رثایی شوخی کرده باشم ولی ایشان تا این شعر را شنید خیلی ناراحت شد و گفت : تو اگر واقعاً به این شعر اعتقاد نداری دیگر اصلاً با من حرف نزن . گفتم : نه بابا شوخی کردم . ایشان گفت: نه ، شوخی اش هم عجیب است که ما از خدا بخواهیم که شهیدمان نکند . حتی به شوخی هم چنین حرفی را نزن .
ثبت دیدگاه