فکاهی و شوخ طبعی 2
به روایت از قاسم صابر : یک روز برادر محمود یعنی عباس پس از ازدواج یک خانه خریده یک شب من و محمود و آقای حق شاهی را به منزلش دعوت کرد سه ، چهار نفری از دوستانش بودیم برای شام که من همراه محمود و دیگر برادران درب منزل رفته در زدیم اما کسی در را باز نکرد محمود گفت نیستند تعجب کردیم چطور می شود عباس آقا ما را دعوت به منزلشان کرده خودشان منزل نیستند من گفتم خوب محمود جان حالا که عباس ما را دعوت کرده ولی نیستند از درب بالا می رویم و درب را باز می کنیم و من یواشکی رفتم بالا بچه ها اطراف را می پاییدند کسی نباشد تیز رفتیم پایین درب را باز کردم رفتیم داخل منزل همراه محمود گفتیم : هر طور است باید شام را بخوریم عباس قول داده باید شام بدهد . درب یخچال را باز کردیم گوشت چرخ کرده بود و تخم مرغ ظرف برداشتیم با محمود غذا پختیم و میل کردیم . یک کاغذ بزرگی هم نوشتیم برای عباس که ما را دعوت کردی آمدیم غذا هم خوردیم اما ظرفها را نشستیم برای جریمه که وقتی مهمان دعوت می کنی در منزل باشی و آن کاغذ را هنوز عباس آقا به عنوان خاطره نگه داشته است .
ثبت دیدگاه