شناسه: 218898

معجزات جنگ

به روایت از فاطمه سادات دلبری : سال 79 سوم دبیرستان بودم بعد سر کلاس با یکی از بچه‌ها سر مسأله‌ی شهادت و رهبری بحث شده بود مسلماً آنها رهبری را قبول نداشتند و معتقد بودند که جامعه‌ی امورز ما دیگر نیاز به رهبری ندارد ما از این طرف از رهبری دفاع می‌کردیم بعد من خیلی ناراحت شدم چون کوچکترین توهینی که به پدرم بشود خیلی ناراحت می‌شوم بعد به خانه آمدم و هیچکس در خانه نبود روبروی ستون هالمان نشسته بودم و همینطوری داشتم فکر می‌کردم که چرا باید این طوری باشد همین‌طور که داشتم به ستون نگاه می‌کردم و با خودم حرف می‌‌زدم این ستون شکافته شد و یک نوری بیرون آمد من توی آن نور پدرم را دیدم که به من یک جمله گفت که ناراحت نباش و صبر داشته باش بعدش هم آن نور محو شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه