عشق به جهاد
به روایت از مریم دلبری : وقتِی همسرم سِداسماعِل میِخواست جبهه برود من حامله بودم به اِشان گفتم بعد از زاِمان من برو همان موقع که داشتم صحبت مِکردم ِک چِزِ از پلهها افتاد پائِن بلافاصله اِشان گفت: ببِن بگذار بروم گفت حالا بِا بروِم سپاه ببِنِم چِی میِشود؟ همانطور که داشتِم به طرف سپاه مِیرفتِم در حالِ که سوار موتور بودِم یک دفعه دیِدِم ِیک کامِون ده تنِ روبروِمان ظاهر شد نزدیک بود با هم برخورد کنِم همسرم گفت ببِن من باید به جبهه بروم یکسره دارد برایِمان بد می أید دِگر به جبهه رفت.
ثبت دیدگاه