خاطرات سیاسی
به روایت از سیدحسین دلبری : یک دفعه برادرم اسماعیل در مقابل کدخدای روستایمان ایستاد یک درگیری بین این دو نفر به وجود آمد کدخدا گفت شما بچههای فلان منظورش انقلابی بود نمیتوانید هیچ کاری بکنید آمدهاید اینجا میخواهید برای ما فلان کار را بکنید دقیقاً یادم است که در همان جا سر شانههای کدخدا را گرفت و چرخاندش و یک لگد خیلی محکم به او زد که چند قدم جابجا شد گفت این را فعلاً داشته باش که بدان آنهایی را که برخلاف هستند به آنها میدان نمیدهیم که هر کار خواسته باشند انجام دهند.
ثبت دیدگاه