قناعت و صرفه جویی
به روایت از سید کمال موسوی : قبل از انقلاب مدتی بود که نانواییها تعطیل شده بودند. ماشینهایی از روستا نان می آوردند و بین مردم تقسیم می کردند. روزی یکی از این ماشینها به محل ما آمد و من حدود دوازده عدد نان از آنها گرفتم. در همین حین حسن سر رسید و به من گفت:" پدر، چند عدد نان گرفته اید؟" گفتم: " دوازده عدد." گفت:" ما که چهار نفر بیشتر نیستیم." سپس رو به همسایه مان که آنجا حضور داشت کرد و گفت:" لیلی خانم، شما هم نان گرفته اید؟" وقتی با جواب منفی همسایه روبرو شد خطاب به من گفت:" پدر هفت عدد از نانها را به لیلی خانم بدهید. زیرا آنها هفت نفر می باشند." من هم قبول کردم و هفت نان به همسایه مان دادم و از اینکه چنین پسری دارم بر خود می بالیدم.
ثبت دیدگاه