شناسه: 219023

ایثار وفداکاری

به روایت از ابراهیم درویشی : در منطقة تپه های الله اکبر مستقر بودیم. دشمن دائماً روی سرما آتش می ریخت. زمین گیر شده بودیم. به همین دلیل دستور دادم نیروها دویست، سیصد متر به عقب بیایند. ما با این عقب نشینی از زیر آتش مستقیم بیرون می آمدیم. آن موقع آقای درویشی رانندة پی ام پی بود. خلاصه همة نیروها را تقریباً دویست، سیصد متر عقب فرستادیم. همه رفتند به جز آقای درویشی. من هر چه به ایشان اصرار کردم که شما هم با دیگر نیروها به عقب برو، اما ایشان قبول نکرد و گفت: من و شما اینجا می مانیم و خط را نگه می داریم تا آتش دشمن کمتر شود. خلاصه ما دو نفر به عقب برنگشتیم. در سنگری که نسبت به دیگر سنگرها امن تر بود مستقر شدیم و به نوبت به سمت دشمن شلیک می کردیم. من وقتی به چهرة ایشان نگاه می کردم روحیه می گرفتم و احساس آرامش می کردم. یک ساعتی گذشت، آقای درویشی گفت: من می خواهم بروم پایین خاکریز شاید تعدادی از بچه ها هنوز جلو باشند. من گفتم: لازم نیست شما بروید من خودم می روم. ایشان گفت: شما جانشین فرمانده هستی اگر برایت اتفاقی بیفتد در روحیة نیروها تأثیر می گذارد. در هر صورت اجازه نداد که من بروم. موقعی که می خواست برود به ایشان گفتم: حتماً زنده برگردی. در غیر این صورت برای من زحمت درست می کنی. چون اگر مجروح یا شهید بشوی من باید بیایم به دنبال شما و هر طور شده به عقب منتقلتان کنم و احتمال اینکه خودم هم کشته شوم زیاد است. آقای درویشی مکث خاصی کرد و گفت: راضی نیستم احدی برای آوردن من به زحمت بیفتد. الآن هم که می خواهم بروم اگر شهید یا زخمی شدم حق ندارید به دنبال من بیایید. من از خدا خواسته ام که اگر شهید شدم، برای کسی مزاحمت ایجاد نکنم. در آن عملیات ایشان رفت و سالم برگشت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه