استقامت و پایداری
به روایت از ابراهیم درویشی : یکسری حسن آقا مجروحیت سختی داشت.یادم می آید حتی شوهر خواهرم از ایشان پرستاری می کرد. یک شب که باندها را شوهر خواهرم عوض می کرد وقتی از اتاق بیرون آمد از گریه چشمهایش سرخ شده بود و می گفت: کاش خداوند ذره ای از صبری که به حسن آقا داده به من هم می داد. این مرد با آن همه درد و سختی که داشت حتی یکمرتبه هم آه بر لب نیاورد." با شنیدن این سخن طاقت نیاوردم و داخل اتاق شدم. حسن آقا آرام در بستر دراز کشیده بود. گویی اصلاً احساس درد نمی کرد. گفتم:" حسن آقا، درد می کشی ... اذیت هستی؟" خندید و با لحن آرامی گفت:"اینها که چیزی نیست. برای ما اینها مهم نیست. مهمم این است که إن شاءالله جنگ با پیروزی اسلام تمام شود و ما به خاطر این مهم جانمان را حاضریم بدهیم."
ثبت دیدگاه