شناسه: 219076

تدبیر نظامی و مدیریت

به روایت از سید مرتضی حسینی : اواخر سال 61 بود که ما به جبهه اعزام شدیم. در تیپ امام جواد (ع) گردان ولی ا... به فرماندهی شهید حسن درویشی سازماندهی شدیم. بنده را به عنوان معاون یکی از گروهان ها معرفی کردند. بعد از گذشت دو سه روزی عملیات والفجر یک شروع شد. در این عملیات گردان عبدا... به عنوان خط شکن و گردان ولی ا... احتیاط گردان عبدا... بود و پشت سر گردان عبدا... حرکت می کرد. گردان عبدا... که خط را شکست و اهداف اولیه را گرفت، ما هم پشت سر به خط رسیدیم و در حال استقرار بودیم. در مقابل ما تعدادی تپه کوچک وجود داشت. شهید درویشی به ما گفت که: بروید و این تپه ها را بگیرید و به تعقیب دشمن بپردازید. ما حرکت کرده و ارتفاعات جلو را گرفته و آنجا مستقر شدیم. تقریبا 5 الی 6 ساعت از عقب راندن دشمن نگذشته بود که دو مرتبه دشمن نیروهای خودش را جمع آوری و به منظور تصرف مناطق از دست داده پاتکی را شروع کرد. ما هم دو سه گروهان بودیم جلو رفته و به شکل نعل اسبی در محاصره دشمن قرار گرفته بودیم. مقداری مقاومت کردیم اما دیدیم نتیجه ای ندارد. ما از یک راه کار و شیاری به عقب برگشتیم. آقای میان بندی یکی از فرمانده گروهان ها گفت: نزد فرمانده گردان برو و ببین نظر ایشان چیست؟ ما باید کجا مستقر شویم؟ بنده حرکت کردم و به نزد فرمانده گردان رسیدم. ابتدا گزارش کار را به فرمانده گردان دادم و گفتم که: دشمن ما را دور زده، بفرمایید دستور چیست؟ در حین صحبت با آقای درویشی دیدیم شهید سید یوسف از بالای تپه همراه با بیسیم اش به سمت ما آمد و با لهجه نیشابوری گفت: خن خمیرها، عراقی ها دارند می آیند. تا این حرف را زد دیدیم سر و کله عراقی ها از بالای تپه پیدا شد. شهید درویشی و اندرآبی و سید یوسف هر کدام یک آر پی جی برداشتند و شروع کردند به طرف دشمن شلیک کردن ما هم برایشان مهمات و امکانات می رساندیم. این سه نفر حدود یک ساعت در برابر عراقی ها مقاومت کردند تا اینکه مهمات ما تمام شد و به عقب برگشتیم. در حین برگشت درویشی مجروح شد و به عقب منتقل گردید و شهید ارفعی که معاون گردان بود، مسئولیت فرماندهی گردان را به عهده گرفت. اما روز بعد ارفعی هم مجروح شد. من سراغ ارفعی رفتم و سئوال کردم چه شده است؟ گفت: چیزی نگو کسی متوجه نشود که من مجروح شده ام. ایشان را روی برانکارد گذاشته و به عقب منتقل کردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه