شجاعت و شهامت
یک دفعه علی تعریف می کرد که یک روز میان ماو بعثیان عراق درگیری شدیدی صورت گرفت و مهمات ما بسیارکم شد دوستانم گفتند : باید یکی برود وفشنگ ومهمات بیاورد ایشان گفت : من حاضر شدم که بروم مهمات بیاورم چند قدمی که رفتم ناگهان ترکش خمپاره به سنگر ما خورد و من به شدت زمین خوردم طوری که چهار تا از دندانهایم شکست ولی با همه اینها مهمات را برای همسنگرانم آوردم تا اینکه بدون مهمات نمانند .
ثبت دیدگاه