تدبیرنظامی و مدیریت
در عملیات میمک در خدمت شهید بزرگوار علی خاوری بودم. در اتفاعات چون بچه های اطلاعات راه را گم کرده بودند، اشتباهاً ما را به مکانی دیگر برده بودند که خودشان هم نمی دانستند کجاست. من با یک دسته، از ارتفاعات بالا رفتم ولی هر چه اطراف را نگاه کردم عراقی ندیدم. سیم خاردار هم کشیده شده بود و نمی دانستیم عراقیها در سمت چپ هستند یا درسمت راست. خلاصه پیش آقای بصیر فرمانده گردان رفتم، گفتم: معلوم نیست عراقیها کجا هستند گفت: با آقای خاوری بروید وبیشتر بررسی کنید. دوباره با مهدی بالای ارتفاعات رفتیم ولی باز هم تلاشمان بی نتیجه ماند. دوباره بیش آقای بصیر بازگشتم تا ببینم نظر ایشان چیست؟ قرار شد من و آقای خاوری یک یا دو دسته همراه خود ببریم و از دو طرف سیم خاردار اینقدر حرکت کنیم تا به عراقیها برسیم، اما آقای خاوری نظرش این بود که آرپی جی بزنیم تا اگر عراقیها عکس العمل نشان دادند موقعیتشان مشخص شود، به هر حال یکی از برادراها آر پی جی زد و عراقیها شروع به تیر اندازی موقعیت عراقیها مشخص شد. بقیه بچه های گردان هم بالا آمدند و درگیری شروع شد. خوشبختانه تعداد زیادی از عراقیها تسلیم شدند و عده ای هم کشته شدند. منطقه پاکسازی شد و ما روی ارتفاعات مستقر شدیم. هوا در حال روشن شدن بود.سریع نماز را همانجا خواندیم حدود نیم ساعت بعد از نماز آقای خاوری را دیدم که با یک دست لباس به سمت من در حال حرکت است. وقتی رسید گفت: لباسهای نو را بپوش لباسهایم در اثر سینه خیز پاره شده بود لباسهایی را که ایشان داد گرفتم و روی همان لباسهای پاره پوشیدم سپس روبوسی کردیم. خداحافظی کردیم، هنگام رفتن به من گفت مهدی حلالم کن و رفت. ده دقیقه بعد خبردار شدم که آقای خاوری به شهادت رسیده است. بلافاصله به محل شهادتش رفتم تا بار دیگر جنازه اش را ببینم ولی گفتند جنازه آقای خاوری به عقب منتقل شده است. 1- تدبیر نظامی و مدیریت 2- تقید به نماز 3-آخرین وداع از دوستان
ثبت دیدگاه