معجزات جنگ
جنازه برادرم در معراج شهدا بود. همه اقوام برای زیارت پیکر برادرم به معراج رفته بودند. در انجا مانع می شوند تا پسر خواهرم که سن کمی داشت جناره را ببیند. خلاصه پسر خواهرم گریه و زاری می کند و خیلی دوست داشته که داخل معراج را شود، براردم که ناراحتی او را می بیند می گوید؛ عیبی ندارد بگذارید او هم جنازه را مشاهده کند. خلاصه دوباره در تابوت را که بسته بودند باز می کنند تا در تابوت باز می شود پسر خواهرم جیغ می زند برادرم هم که آنجا بود با چشم خود می بیند که مهدی چشمهایش را باز می کند و لبخند می زند و بعد دوباره به حالت قبل باز می گردد. 1- وقایع غیر طبیعی
ثبت دیدگاه