خاطرات سیاسی
پسرم مهدی از همان اوایل سنین جوانی درفعالیتهای انقلابی شرکت می کرد.بسیار فرد شجاع و بی پروایی بود و در تمامی تظاهرات و کارهایی مانند پخش اعلامیه شرکت می نمود. یکشب مهدی خانه نیامد نگران شده بودم. به پدرش گفتم: مهدی نیامده است کاری بکن. گفت: چه کار کنم خانم؟ حکومت نظامی بر قرار است. هرکجا باشد تا صبح بر می گردد. تا صبح خوابم نبرد. پسرم در مدرسه علمیه شاگرد آقای طباطبایی بود. گفتم: شاید ایشان از مهدی خبر داشته باشد نزدیکهای صبح پیاده تا بحر آباد- منزل آقای طباطبایی- رفتم. به خانه ایشان که رسیدم در زدم آقای طباطبایی در را باز کرد. مشغول وضو گرفتن بودند گفتم: حاج آقا مهدی دیشب نیامده است نگران هستم. گفت: کسی به شما خبر نداده است؟ گفتم: نه. گفت: مهدی از ناحیه کمر ضربه کوچکی خورده است به همین خاطر دیشب نتواسته است به منزل بیاید. من به دوستش حسن گفتم که به ششما اطلاع بدهد. الان هم منزل آنهاست گفتم کسی به من اطلاع نداده بود. بعد آقای طباطبایی متوجه اضطرابم شده بود به منزل دوست پسرم حسن زنگ زد تا من با مهدی صحبت کنم. مهدی تا صدای من را شنید گفت: مارد چرا این وقت صبح آمدی؟ من خیلی شما را اذیت می کنم. گفتم: نه مهدی جان خدا را شکر می کنم که سالم هستی. همین که صدایت را می شنوم برایم کافی است. گفتم: مادر بالاخره یا اعدامت می کنند یا شکنجه ات می کنند. گفت: مادر همه اینها را به خود دیده ام هر کاری می خواهند بکنند. پسرم خیلی شجاع بود و همیشه گوش به فرمان حضرت امام (ره) بود. 1- خاطرات مبارزات سیاسی 2- شجاعت و شهامت
ثبت دیدگاه