خاطرات بعد از مجروحیت
مهدی در جبهه مسموم شده بود به همین دلیل مرخصی گرفته و به مشهد آمده بود قرار شد با پدرش به دکتر برویم. سوار تاکسی شدیم. دربین راه بین پدر مهدی و راننده تاکسی بحث سیاسی پیش آمده بود، بعد رو به شوهرم گفت: آقا این پسرت است؟ پدر مهدی گفت: بله پسرم است از جبهه آمده است. راننده تاکسی گفت: پدرجان پسرت را نصیحت کن، بگو دست از این کارش بردارد، بالاخره بچه ات را می کشند. پدرش گفت: این چه حرفیست که می زنید. مهدی که تا آن موقع ساکت بود گفت: اگر راست میگویی اسلحه بگیر و صدام را بکش. ما همه باید علیه صدام بسیج شویم. راننده تاکسی که از دشمنان پسرم به شمار می رفت توصیه می کرد که دفاع از کشور مهمتر است از مسائل داخلی کشور. منظورش این بود که شما هم به عنوان یک ایرانی وظیفه داری که از کشورت دفاع کنی حتی اگر با نظام اسلامی هم مخالف باشید باز هم این وظیفه از شما برداشته نمی شود. 1- خ- بعد از مجروحیت 2- دیدگاه شهید (با توجه به قسمت توضیحات داخل برگه در خط اول جمله راننده تاکسی گفت: درود بر بنی صدر حذف شده است ) (با توجه به قسمت توضیحات داخل برگه در خط پنجم بعد از شویم ، جمله پسرم مهدی با وجود اینکه بسیار مخالف بنی صدر و طرفدارانش بود باز هم تجاوز عراق به ایران را واجبتر می دانست حتی به حذف شده است)
ثبت دیدگاه