خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از سلطان حیدری : بعد از شهادت برادرم غلامحسین حیدری یک شب در خواب دیدم که وارد باغ بزرگ و زیبا شدهام که پس از درختان میوه از انواع مختلف است. در حال گشت زنی در باغ بودم که برادرم را در لب برکهای دیدم کمی نزدیک شدم او بلند شد و به نزد من آمد با هم احوالپرسی کردیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم. بعد دست مرا گرفت و به داخل باغ برد و از هر درخت میوهای جدا کرد و به من داد و گفت این میوهها را برای پدر و مادر و برادران و خواهران ببر و به آنها بگو اینقدر گریه نکنند زیرا جای من بسیار خوب است. بعد سیبی از درخت چید و به من داد و گفت: نمازت را به موقع بخوان و در راه خدا فعالیت کن که عاقبت هر کس قیامت است و چه بهتر که انسان توشهای برای آخرت داشته باشد در همان لحظه من از خواب بیدار شدم.
ثبت دیدگاه