شناسه: 220200

عشق به جهاد

به روایت از علی اکبر حمزه ای گوارشکی : بعد از انقلاب ما دو فرزند داشتیم، یک شب که ایشان برای برنامه های بسیج از خانه بیرون رفته بود، بچة مان تب کرد و صبح که از خواب بلند شدم دیدم، نمی تواند از جایش بلند شود و چون جایی را بلد نبودم و به هیچ امکاناتی دسترسی نداشتم منتظر ماندم و وقتی به خانه آمد موضوع را به ایشان گفتم. ایشان گفت:" اگر بچة من است، هیچ کارش نشده و خوب می شود." با همدیگر بردیمش پیش دکتر و دکتر هم متوجه نشد که چه اتفاقی برایش افتاده است، یکی، دو روز بعد که همسرم مجدداً به خانه آمد به او گفتم که بچه هیچ فرقی نکرده و نمی تواند راه برود و بایستد، که ایشان گفت:" چون هواپیماهای آمریکایی به طبس آمده اند، مأموریت دارم به آنجا بروم و شما مراقب بچه باش." پس از ده روز از طبس برگشت، من هم که قبلاً بچه را پیش دکتر برده بودم و دکتر تشخیص داده بود که بچه فلج شده است. به ایشان مطلب را بازگو کردم و ایشان می گفت:" که ان شاء الله چیزی نیست و خوب می شود." و می گفت:" خدا کند این حرف دکتر درست نباشد." با اینکه در آن موقع حقوق دریافت نمی کرد، مبلغی پول به من داد که برای معالجة فرزندمان از آن استفاده کنیم، پس از مدتی جنگ شروع شد، در حالی که بچه مان مشکل داشت و مستأجر بودیم ایشان ما را راضی کرد که به جبهه برود و بعد از سه ماه از جبهه برگشتند، بچه مان هم خوب شده بود و با این که دکترها گفته بودند حتماً فلج خواهد شد، شفا پیدا کرد و خوب شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه