توجه به خانواده
به روایت از سکینه سیدی : برای اولین بار که سید احمد به جبهه رفت بعد از مدتی به مرخصی آمد، یکی از همسایه ها به من گفت: بی بی فهمیدی که به بالای پیشانی اش تیرخورده و از کلاهش رد شده و آن را سوراخ کرده است. وقتی پیگیری کردم دیدم کلاه نو گرفته، از او پرسیدم چرا کلاهت اینطورشده است؟ گفت: پاره شده مادرجان، دیگر نزدیک است که مادرشهید بشوی. گفتم: دل ما را خون نکن ، این حرفها را نزن.
ثبت دیدگاه