لحظه و نحوه شهادت
به روایت از محمد حسن زاده : یادم هست من و پدرم سید حسن حسن زاده با هم در جبهه بودیم و در خط مقدم پدرم آرپی جی زن بود و من کمک آرپی جی زن ایشان بودم . در حین عملیات و در طی درگیری من بر اثر ترکش خمپاره مجروح شدم . وقتی که پدرم صدای ناله مرا شنید در حال شلیک و نشانه روی آرپی جی بود بدون اینکه به طرف من برگردد گفت : مجروح شدی ؟ گفتم : بله ، گفت : پس برخیر و به عقب برو . گفتم : پدرجان من به کمک احتیاج دارم . گفت : خودت مرد شده ای بلند شو و برو . من بلند شدم و راه افتادم و پدرم نیز به محض شلیک گلوله به طرف من برگشت و مرا به نزدیکی رود کارون آورد و از قایقرانها تقاضا کرد تا مرا به عقب انتقال دهند ولی هیچکس این کار را نکرد . بعد پدرم یک قایقران دیگر را دید و دستی به محاسنش کشید و گفت : به خاطر من او را به عقب ببر . آنها هم قبول کردند و مرا به عقب انتقال دادند بعدها یکی از همرزمان برای من تعریف کرد که پس از یک ساعت که از مجروحیت من گذشت پدرم در اثر تیر مستقیم مجروح شده و روبه روی خاکریز ایستاده و دستهایش را نزدیک سر آورده و گفته : اشهد ان لا اله الاا... و اشهد ان محمّداً رسول الله و سپس روی زمین افتاده و شهید می شود .
ثبت دیدگاه