خاطرات سیاسی 1
در زمان انقلاب، با توجه به اینکه مغازه صافکاری داشت ولی اصلاً به مغازه نمی رفت و یک سره در راهپیمایی ها و تظاهرات بود. یک شب به خانه نیامد. روز بعد که به خانه آمد، دیدم لباسهایش را عوض کرده است. به ایشان گفتم: این لباسها مال کیست که شما پوشیده ای؟ گفت: چیزی نیست. این لباسها موضوعی دارد. گفتم: خوب بگو ببینم. (با حالت ناراحتی) این لباسها مال کیست؟ گفت: در چهارراه شهدا مجروحین را به بیمارستان می بردیم و چون آنها خونی بودند لباسهایم وضعش خیلی خراب بود. به همین خاطر یک بنده خدایی به من گفت: بیا به خانه ما و لباسهایت را عوض کن.
ثبت دیدگاه