تدبیر و مدیریت نظامی 4
به روایت از هادی نعمتی : به محل مورد نظر که رسیدیم با شهید حافظی تماس گرفتیم. به ایشان گفتم: من الان دشمن را به وضوح می بینم و غواصها سیم های خاردار را قطع کرده اند می خواهند کار را شروع کنند. شهید حافظی به من گفت: شما برگردید عقب. گفتم: من الان در نزدیکی دشمن هستم و دشمن را در فاصله 100 متری خودم مشاهده می کنم. هوا گرگ و میش بود. و به راحتی می توانم با تمام قوا وارد عمل شوم. گفت: نه، به تو می گویم به عقب برگرد. گفتم: غواصها را جلو فرستاده ام. گفت: به شما می گویم از همان راهی که آمده اید برگردید. چشم. با هر زحمتی بود خودم را به یکی از غواصها به نام آقای مهدی سعیدی رساندم و گفتم: بچه ها برگردید. ایشان گفت: برای چه برگردیم؟ گفتم: دستور است. گفت: باشد. نیروها هم التماس می کردند و می گفتند: اگر اجازه بدهید ما الان گلوی دشمن را می گیریم. گفتم: دستور است، برگردید عقب. بچه ها بلافاصله از آب بیرون آمدند. وقتی داخل قایقها سوار شدند، گفتند: چی شده؟ گفتم: حالا جای صحبت نیست. بعدا توضیح می دهم. آن روز را تا شب توی هورها سرگردان بودیم. در نهایت خودمان را به سمت سده (خط) کشاندیم که متوجه شدیم دشمن جلویمان است. در آنجا بود که متوجه شدم، نیروهای خودی نتوانسته اند خط دشمن را بشکنند. آن قسمت از خط باید توسط نیروهای شهید ابراهیمی شکسته می شد. چون یک آبراه آنجا بیشتر نداشت. و همان آبراه را هم دشمن از قبل چهار لول گذاشته بود. بچه ها نتوانسته بودند از آنجا نفوذ کنند. از سمت نیروهای شهید ابراهیمی و شهید حافظی نتوانسته بودند که خط را بشکنند و اگر ما خودمان خط را می شکستیم و وارد منطقه دشمن می شدیم، در محاصره دشمن قرار می گرفتیم، و گرفتار می شدیم. به همین دلیل شهید حافظی گفت: برگردید عقب. فقط شهید جاوه ای توانسته بود یک خط را آزاد کند. در بین راه با بی سیم گفتم: ما هنوز آواره ایم. چه کار کنیم؟ شهید حافظی گفت: یک راه نفوذ پیدا کنید که خودتان را بتوانید به سده (خط) برسانید. ما آن راه را که شامل یک جاده به عرض 9 _ 8 متر بود و کل نیروهای دشمن در آنجا مستقر بود و دو طرفش هم آب بود و پشت آن هم باتلاق و سیم خاردار و موانع خشکی بود رفتیم. ولی نتوانستیم نفوذ کنیم که برگشتیم. از نزدیک غروب تا ساعت 10 شب بود که آنجا مانده بودیم و تنها یک بیسکویت و یک بسته خرمای 100 گرمی و آجیل داشتیم و آب بچه ها هم تمام شده بود. و از آب هور هم بچه ها به محض اینکه می خوردند درد دل می گرفتند. بچه ها گفتند که، نمازمان را بخوانیم. گفتم: باشه. بچه ها با آب هور وضو گرفتند و در قایق نمازشان را خواندند. پس از اتمام نماز به بچه ها گفتم: برای غذا چی داریم؟ گفتند: هیچی نداریم، بچه ها همه را تمام کرده اند. یک بسته خرمای 100 گرمی را که داشتم، برداشتم 7 یا 8 قایق 4 یا 5 نفره بود، از گروهان ما حدود 20 نفری بیشتر باقی نمانده بود. ابتدا بسته خرما را به چند تا از بچه ها تعارف کردم که آنها نخوردند. بسته خرما را در بین قایقها چرخاندم و بعد از تعارفهای زیاد، یک خرما را دو نفری باهم تقسیم می کردند. در نهایت خرمای آخری را 4 نفر باهم تقسیم کردند. من در آنجا به یاد صدر اسلام افتادم و گفتم: یا رسول ا... خودت کمکمان کن. نزدیک غروب روز بعد بود که توانستیم یک راهی پیدا کنیم و روی سده (خط) رفتیم و بلافاصله تماس گرفتم و به برادر علی (شهید حافظی) گفتم: ما روی سده (خط) آمده ایم. گفت: خدا نگهدارت باشد. گوش کن ببین از این به بعد فرمانده شما علی است. گفتم: از اول هم فرمانده ما علی بوده است. گفت: منظور سید علی ابراهیمی است. من امشب کار دارم نمی توانم بمانم. سید علی هم پیش شما می آید که به سمت دجله حرکت کنید و هرچه ایشان گفت باید عمل کنید. چون او فرمانده شماست و از حالا به بعد من دیگر فرمانده ات نیستم. گفتم: چه فرقی می کند. آن موقع فرمانده ام علی بوده، الان هم علی است. بعد از چند دقیقه دیدم شهید ابراهیمی دارد می آید و صورتش هم کبود شده است. رفتم جلو و احوال پرسی کردم گفتم: چی شده؟ گفت: چیزی نیست گویا موج آرپی جی گرفته است. صورتش سوخته و سیاه شده بود. ایشان گفت: بیایید که برویم به اتفاق یک گردان دیگر از سمت دجله عمل کنیم. همان شب با شهید توکلی روی کالک و دفترچه ها توجیه شدیم و رفتیم. همان شب بعد از رفتن ما، سه تن از برادران به نامهای ابراهیمی و بصیر و جامعی که هر سه از فرماندهان گردانهای خیلی خوب ما بودند به شهادت رسیدند. چون دشمن قیچی شده بود و عقبه آنها هم بسته شده بود و چون راه برگشتی نداشتند در همان جا شدیدا مقاومت می کردند. نیروهای ما هم به اتفاق شهید حافظی چون نمی توانستند از جاده عبور کنند و از پایین جاده هم که باتلاق بود، به همین خاطر آنجا مانده بودند و تا صبح جنگیده بودند. صبح که رفتم بچه ها می گفتند: یک چهارلولی بود که همه اش روی جاده، بچه ها را می زد و آنها نمی توانستند تکان بخورند. بعد شهید حافظی بچه ها را تا همان فلکه طبرسی که خودش نام گذاری کرده بود عقب می برد. و به اتفاق چند تن از برادران جهت خاموش کردن چهار لول برمی گردند که این شهید بزرگوار در نزدیک همان سلاح چهار لول تیر به ایشان اصابت می کند و به فیض عظیم شهادت نایل می آیند.
ثبت دیدگاه