شناسه: 220908

ناظر و شاهد بودن شهید بر اومور 1

به روایت از نرگس صادقی نژاد : یک روز داشتم بچه ام را شیر می دادم ،در همان حال به فکرم رسید که برای دایی ام (محمدعلی حافظی) خیراتی بکنم .که به روح او برسد .به شوهرم گفتم :من یک ماه دیگر هم فاطمه (فرزندم ) را شیر می دهم به شرط اینکه پولش را بدهی برای دایی ام خیرات کنم . همسرم، هزار تومان به من داد و گفت: این پول را برای دایی ات خیرات کن . این پول را در نزد خودم نگه داشتم تا اینکه یک همسایه ای داشتیم خیلی مستضعف بود، فوت کرد .من به خانواده اش گفتم: من هزینة چهلم را به عهده می گیرم تا ثوابش به دایی ام برسد .همان روزی که این تصمیم را به اطلاع خانواده آن مرحوم رساندم و آنها را خوشحال کردم ، شب خواب دیدم که یک تعدادی از برادران دارند به جبهه می روند . دیدم دایی ام ساکش را روی شانه اش انداختهاست . من هم تعداد زیادی کیک وکلوچه خریده بودم و انها را توی ساکش می گذاشتم .و ایشان می گفت :دایی کافی است . گفتم: نه تو را به خدا قسم میدهم اینها را با خودت ببر . بعد دو تا از آن کیکها را در آورد وگفت : دایی جان ، پس دو تا از اینها را به سکینه ورقیه (دختروهمسرشهید) بده. خانوادة شهید خبر نداشتند که من می خواهم چکاربکنم .روز چهلم همان همسایه مان بود وبرای نهار آبگوشت درست کرده بودم که مردم برای صرف بیایند و بعد هم سر خاکش برویم . ظهر بود که دیدم سکینه (دختر شهید ) و زن دایی ام (همسرشهید) به خانة ما آمدند . گفتم : چطور شد که شما آمدید؟ گفتند: همین طور بی خبر آمدیم . گفتیم: چون امروز جمعه است به خانة شما بیاییم .گفتم: می دانم روح شهید شما را به اینجا آورده است . همانجا بود که گفتم : دایی جان ، روحت شاد ،بعد از آن هم قضیه را برای همسر و دختر شهید تعریف کردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه