شناسه: 220909

ناظر و شاهد بودن شهید بر امور 2

به روایت از رقیه صادقی نژاد : یک شب خواب دیدم که ایشان وارد شدند . من گفتم : وای که این بچه ها چقدر سرو صدا و اذیتم می کنند . یک دفعه گفت : شما چقدر کم صبر شده اید ،شما که کم صبر نبودید. اخلاقتان عوض شده است ،بچه ها که خوبند . در همین حین که با من صحبت می کرد،چهار دفترچة سبز مثل دسته چک به من داد و گفت :اینها را بگیر ید و بالای طاقچه بگذارید. یک زمانی لازم می شود . گفتم: دست شما درد نکند .دفترچه ها را گرفتم و ایشان رفتند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه