فکاهی و شوخ طبعی 2
به روایت از هادی نعمتی : صبح بود که به نزدیک دشمن رسیدیم . آتش دشمن هم شروع شده بود . عملیات هم ساعت 3 یا 4 بامداد لو رفته بود ما یا بچه های لشکر امام حسین (ع) که اهل اصفهان بودند از اهواز آمده بودیم ، همانجا ایستادیم و به بچه ها گفتم : بچه ها بروید داخل آب و سیمهای خاردار را جدا کنید . قواسها قرار بود پس از قطع سیمهای تله ، ابتدا سنگرهای دشمن را بزنند و ما هم با چند قایق موتوری در یک زمان معین خودمان را به خط دشمن بزنیم . چند قایق پاروئی هم بودند که از عقب خط حسب تصرف کامل خط بیایند . صبح شده بود ، اجباراً بیسیمها را روشن کردیم . چون عملیات هم لو رفته بود و لزومی در کار نبود که بیسیمها خاموش باشد ، تماس گرفتیم و یک لحظه صدای شهید حافظی ، به قول معروف علی طلا آمد . دوباره گفتم : شما که هستید. گفت : من علی طلایم . ضمناً شهید شرفی هم همیشه به ما می گفت : بابا نعمت . ولی علت اصلی اینکه به شهید حافظی می گفتند علی طلا بخاطر روکش طلایی بود که بر روی یکی از دندانهایش بود .
ثبت دیدگاه