نفوذ و تاثیر کلام 1
به روایت از نرگس صادقی نژاد : روز دوم عید بود که خبر شهادت دائیم (محمدعلی حافظی) را به ما دادند. وقتی به معراج شهدا رفتیم پیکر پاک 75 شهید در آنجا بود. وقتی سر جنازه دائیم رفتم، گویی که از سوی او به من الهام شد که سر تابوت شهید کناری او بروم. به محض اینکه سر تابوت کناری رفتم، دیدم چون این شهید جنازه اش در آب افتاده بود و کرمها تمام مخ این شهید را خورده بودند و هنوز هم کرمهای زیادی در آنجا بودند. پس از اینکه این صحنه را دیدم، پیش رئیس معراج شهدا رفتم و گفتم: حاج آقا، اگر الان خانواده این شهید سر جنازه اش بیایند و پیکر او را در این حال ببینند در جا سکته می کنند. تو را به خدا یک کاری بکنید. ایشان گفتند: خواهر، آیا حاضرید به من کمک کنید؟ گفتم: بله. در آن لحظه یاد حرفهای دائیم افتادم که می گفت: در کارهای خیر همیشه کمک کنید. بلند شدم و به اتفاق رئیس معراج جسد پاک آن شهید را بردم روی یک تخت درازش کردیم. سپس با گلاب قمصر مخ این شهید را شستشو دادیم و پس از شستشو جنازه پاک این شهید را در تابوت دیگری قرار دادیم. همینکه ایشان را در تابوت قرار دادیم خانواده اش از راه رسیدند. وقتی تابوت را بلند کردند، گفتند: به به چه بوی گلابی می دهد. اصلاً تصورش را نمی کردم. بعد گفتم: دائی جان روحت شاد باد.
ثبت دیدگاه