شناسه: 221110

نوجوانی و جوانی

به روایت از محمد ابراهیم چنگ آواز : پیرزنی که ما به او ماما می گفتیم در کنار شرکت تعاونی روستا ایستاده بود تا یکی از اهالی به او سیگاری می دهد و او شروع به کشیدن سیگار می کند. غلامعلی وقتی او را می بیند به او می گوید: خوب نیست یک زن در کوچه سیگار بکشد شما هر چه می خواهی بیا پیش من تا برایت تهیه کنم ولی در کوچه سیگار نکش. ماما دست نوازش بر سر غلامعلی می کشد و می گفت: چشم. روز بعد ماما در حیاط ما می آید و می گوید با غلامعلی کار دارم هر چه گفتم چه کار داری؟ چیزی نگفت. فقط گفت: به غلامعلی بگویید آن چیزی که قرار بود به من بدهی بیاور. وقتی غلامعلی آمد این حرف را به او گفتم و هر چه به او اصرار کردم که ماما چه گفته و از تو چه خواسته است. چیزی نگفت. روز بعد باز ماما به در خانه ما آمد و گفت: غلامعلی کجاست؟ گفتم: کتابهایش را برداشته و به باغ رفته که درس بخواند. گفت: غلامعلی دیروز برای من سه بسته سیگار با کبریت آورد و گفت: بی بی جان نوکرت هستم اینها را بگیر و در کوچه دیگر سیگار نکش.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه