عشق به جهاد
راوی نصرت الله جلیلی: وقتی که فرزندم مهدی از جبهه برگشت همراه خود جنازه ی پسر عمه اش هادی جلیلی را آورد به ایشان گفتم: مهدی جان چند روز مرخصی گرفتی؟ گفت: همین فردا یا پس فردا می روم. گفتم: کجا می خواهی بروی می خواهیم برای شما عروسی بگیریم و به همراه همسرت سر خانه و زندگی ات بروی؟ ایشان در جواب من گفت: پدر جان خودتان دیدید که زمانی که مرا به عقد همسرم در آوردید باز هم به جبهه رفتم. می خواهید مرا سر خانه و زندگی ام بفرستید تا دیگر به جبهه نروم و تا زمانی که جنگ است من هم می جنگم. تازه پسر عمه امع تازه شهید شده است. آن وقت من داماد شوم و بعد از سه روز به جبهه رفت. و دیگر بر نگشت و به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد.
ثبت دیدگاه