شناسه: 221869

عشق شهادت

راوی سید علی توکلی: آخرین صحبتی که من با آقای توکلی داشتم قبل از عملیات بود، من قبل از عملیات می خواستم به مرخصی بروم و زمانیکه می خواستم به مرخصی بروم، شهید توکلی آمد وخداحافظی کردیم. علی آقا گفت: اصغر دعا کن که نترسم. من به علی گفتم: شما هم بیا با هم به مرخصی برویم. علی آقا به شوخی گفت: ما را نمی گذارندبه مرخصی بیائیم، ولی شما برو و برای من دعا کن که نترسمو شهید بشوم. من به شوخی گفتم: فکر نمیکنم این یک کار از شما بربیایدو تو فرار میکنی. علی آقای توکلی گفت: نه این طوری هم که شما فکر می کنی نیست. من در آنجا متوجه شدم که علی آقا متانت حاصی پیدا کرده و حال پیدا کرده بود چون که اولین باری بود که این چنین حرفی را می زد، و در قالب گفتارهای دیگدان بیان می کرد ولی ایشان برای خودش همچنین حرف هایی را نزده بود. من به مرخصی رفتم و زمانی که از مرخصی برگشتم متوجه شدم که علی آقای توکلی شهید شده اند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه