شناسه: 222092

اوقات فراغت

من و نصرا… در سالهای 59 و 1358 همیشه با هم بودیم و هیچ موقع از یکدیگر جدا نمی شدیم و این رفتارهای سنجیده و به جایی که ایشان داشتند همیشه در ذهن من مانده است . من به یاد دارم که یک روز عصر پنج شنبه به اتفاق دوستم زودتر از روزهای دیگر کار را تعطیل کردیم و گفتم که بهتر است پس از چند وقت که دائم مشغول کار هستیم یک تفریح و تنوعی داشته باشیم و برویم یک مقداری در شهر بگردیم . بنابراین مغازه را تعطیل کردیم و مدتی را در خیابان گذراندیم و پس از آن به اتفاق دوستم تصمیم گرفتیم که فردای آن روز که روز جمعه بود به سینما برویم البته الان دقیقاً نمی دانم اسم این فیلم چه بود ولی می دانم که فیلم بسیار جالبی بود که در اکثر سینماهای تهران هم این فیلم را به نمایش گذاشته بودند و چونکه اوایل انقلاب بود این فیلم التهاب خاصی داشت . آن شب وقتی که نصرا… طبق معمول همیشه با لبخندی که بر لبانش بود به منزل آمد من هم به ایشان گفتم : نصرا… من فردا به اتفاق یکی از دوستانم می خواهیم به سینما برویم بهتر است شما هم با ما بیائید ولی نصرا… در جواب کفت : من با شما نمی آیم و می خواهم به بهترین جایی بروم که بهترین تفریح باشد . من از ایشان پرسیدم که کجا می خواهید بروید ؟ نصرا… گفت : فردا به اتفاق بچه های مسجد می خواهیم به ورامین برویم و به کشاورزان کمک کنیم و این کار به نظر من بهترین تفریح است . من از این حرکت ایشان می بینم که واقعاً امکان دارد که سینما فیلم آموزنده ای داشته باشد و انسان چیزی یاد بگیرد ولی ایشان کمک کردن به کشاورزان را چونکه دستور امام «« ره »» بود را به سینما ترجیح می داد و در این جا متوجه می شویم که شهدا اهداف والایی داشته اند و به خاطر همین اهداف والایشان بوده که خودشان را فدا کرده اند

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه