خواب و رویای دیگران درمورد شهید
نصرا… ترابی زمانیکه نصرا… شهید شده بود من چونکه در اسارت بودم هیچ گونه اطلاعی از شهادت ایشان نداشتم و آخرین نامه ای که از ایشان به دست من رسید از کردستان برایم فرستاده بودند و پس از آن ارتباط من با ایشان قطع شد و من هر نامه ای که می فرستادم خانواده جواب نامه هایم را برایم می نوشتند و این برای من سوال بود که چطور می شود ، دو برادر که خیلی هم نسبت به هم علاقه داشتیم به نحوی که حتی زمانیکه کار تعطیل می شد سعی می کردیم یکدیگر را ببینیم و از احوال یکدیگر جویا شویم ، حالا ما را از یاد برده است و ما را فراموش کرده ، آخر دو برادر که به این زودی یکدیگر را فراموش نمی کنند . خانواده هم دائماًاز قول نصرا… برای من نامه می نوشتند و سلام می رساندند و می گفتند که نصرا… به دلیل مشغله ی زیاد کاری که دارم خودش نرسیده که برایت نامه بنویسد و ما به جای ایشان برایت نامه می نویسیم . حتی گاهی اوقات خانواده خط نصرا… را تقلید می کردند و برایم نامه می نوشتند و می فرستادند ولی تا سال 63 من نامه ای از خود نصرا… نداشتم . تقریباً نیمه های اسفند ماه سال 1363 بود که من برای ادای نماز صبح از خواب بیدار شدم و پس از اقامه ی نماز دو مرتبه خوابیدم و پس از چند لحظه در عالم خواب دیدم که از اسارت آزاد شده ام و به ایران برگشته ام و مستقیماً به بیرجند و بدون اطلاع به منزل خواهرم رفته ام و در زدم و خواهر زاده ام که دختری کوچک بود آمد و درب را باز کرد و من هم در حالی که خیلی مشتاق بودم ، خواهر زاده ام را در آغوش بگیرم و ببوسم خودم را کنترل کردم و به او گفتم : خانم کوچولو برو به مادرت بگو که فردا برادرت که در اسارت بوده میهمان شماست و به منزل شما می آید . فردای آن روز که به منزل خواهرم رفتم دیدم که تمام اقوام در منزل خواهرم جمع هستند من هم یکایک همه را به ترتیب نگاه کردم و دیدم که همه هستند به غیر از برادرم نصرا… و من هم عجیب دلم هوای دیدار ایشان را کرده بود و دائماً به اطراف نگاه می کردم که ایشان را پیدا کنم ولی دیدم که در بین افراد نیست بنابراین تعجب کردم ولی ناگهان دیدم که ایشان داخل راه روی خانه ایستاده و می خندد و مثل همیشه تبسم بر روی لبانش است چند لحظه ای من و نصرا…. ایستادیم و بدون هیچ صحبتی یکدیگر را نگاه می کردیم و انگار ایشان انتظار داشتند که من چونکه برادر بزرگتر هستم بایستم تا ایشان به طرف من بیایند ولی من بی تاب شدم و رفتم جلو و یکی دو قدم که رفتم دیدم ایشان هم به طرف من آمدند و یکدیگر را در آغوش گرفتیم و خیلی گریه کردیم و خانواده هم به خاطر گریه ی ما گریه می کردند خلاصه خانواده ما را به داخل منزل بردند و در خانه نشستیم ولی هنوز هم من و نصرا… گریه می کردیم ولی نصرا… در حالی که گریه می کرد آن تبسم همیشگی اش بر لبانش بود در این حالت بودیم که من ناگهان از خواب بیدار شدم و پریشان احوال شدم و دیدم که همانطور که در خواب گریه می کردم واقعیت داشته است و اینقدر گریه کرده بودم که متکای زیر سرم خیس شده بود و من هم از اینکه این جریان خواب بوده خیلی ناراحت شدم و همینطور که نشسته بودم یکی از دوستانم که بچه ی تربت جام بود به نام آقای زاینده ایشان هم از خواب بیدار شدند و دید که من خیلی ناراحتم ولی چیزی نگفت . چند لحظه بعد از بیدار شدن من، سوت آماز را زدند ما هم می بایست می رفتیم بیرون که عراقیها افراد را شمارش کنند و بعد از آمار ما را آزاد می کردند که ما در اختیاز خودمان باشیم . در هر حال من به اتفاق آقای زاینده در صف نشستیم و شروع کردیم به صحبت با یکدیگر که آقای زاینده دید که من خیلی ناراحت هستم بنابراین جریان را جویا شد و من هم گفتم که واقعیت این است که نزدیک به دو سال است برادرم به من نامه ای نداده در صورتی که قبل ار این همیشه برای من نامه می فرستاد و امروز هم من این خواب را دیده ام برادر زاینده هم دائماً مرا دلداری می داد و جالب اینجا بود که من تا سال 67 فکر می کردم نصرا… زنده هستند چونکه تا سال 1367 خانواده مرتباً برای من نامه می دادند و در مورد نصرا… می نوشتند که ایشان حالش خوب است و سلام می رساند و حتی گاهی اوقات خط او را تقلید می کردند و برای من نامه می نوشتند و می فرستادند تا اینکه یک روز ما را از کمپ 7 به کمپ 17 انتقال دادند و در این اردوگاه اسرایی که از نظر عراقیها همه خرابکار محسوب می شدند از اردوگاههای مختلف و از کمپهای 7و9و6و10 تمام اینها را در این اردوگاه جمع می کردند و در این بین خیلی از اسرا یکدیگر را می شناختند و با هم آشنایی داشتند و کسانی که در اردوگاهی با هم بودند و از هم جدا شده بودند و در اردوگاههای دیگر تقسیم شده بودند باز دوبازه یکدیگر را می دیدند . در این اردوگاه هر آسایشگاه را به مدت 2 ساعت آزاد می گذاشتند تا بچه ها به کارهای نظافتی و شستشوی خودشان بپردازند ولی در این بین بچه ها از فرصت استفاده می کردند و از پشت پنجره های به سراغ دوستانی که می شناختند می رفتند و از احوال آنها نیز جویا می شدند . من هم داخل آسایشگاه نشسته بودم که دیدم یکی از دوستانم به نام آقای میراندی پشت پنجره آمده و از بچه هایی که پشت پنجره ایستاده بودند سراغ مرا می گرفت من هم از صدای آقای میراندی ایشان را شناختم و به کنار پنجره رفتم و از دیدن ایشان بسیار خوشحال شدم و با ایشان احوالپرسی کردم ولی به دلیل اینکه وقت خیلی کم بود وعراقیها هم تجمع در پشت پنجره ها را ممنوع می دانستند صحبتها را کوتاه کردیم و در همین وقت کم سراغ دوستان دیگر ار نیز از ایشان گرفتم و از احوال دیگران نیز جویا شدم و آقای میراندی به علت کم بودن وقت نظافت از پیش من رفت و من دیدم که یک آ قایی پایین پنجره نشسته است بنابراین به خاطر اینکه ایشان هم از تنهایی بیرون بیایند با هم دوست شدیم و من اسم ایشان را پرسیدم که گفت : علی فریدونی هستم . آقای فریدونی از من پرسیدند که آقای ترابی شما اهل کجا هستید ؟ من هم گفتم : اهل بیرجند هستم . آقای فریدونی گفت : من هم دوستی داشتم که فامیل ایشان هم ترابی بود و اتفاقاً اهل بیرجند هم بود آیا شما دوستی ، برادری و یا قومی درجبهه دارید ؟ من هم گفتم : حقیقتاً من برادری دارم که جزو نیروهای سپاهی است و اسمش هم نصرا…. است . آقای فریدونی گفت : من هم اسم ایشان را فراموش کردم ولی دوستی که ما داشتیم به گونه ای بود که هرچند وقت یک بار و در یک جای خاصی همدیگر را می دیدیم . آن موقع این بنده خدا به من نگفت که مثلاًدر جلسات اتاق فرماندهی یکدیگر را می دیدیم چونکه خود ایشان هم فرمانده بودند نمی خواست که در آنجا این مساله لو برود . من در آنجا خیلی از نصرا… تعریف کردم و از خصوصیات برادرم ار برادر فریدونی سوال کردم و دیدم که هر چه ایشان می گوید با خصوصیات برادر من نصرا… مطابقت می کرد بنابراین سوال کردم که خوب این دوستی شما چه شد ؟ برادر فریدونی گفتند : خداوند ایشان را رحمت کند ایشان شهید شدند . رمانیکه برادر فریدونی این را گفتند من یک مقداری منقلب و آشفته حال شدم و خود این بنده خدا هم متوجه شده بود که احتمال دارد با این پرس و جو هایی که من از ایشان داشته ام خصوصیات ایشان را در ذهنم تطبیق داده باشم و نمی گفتم که این حتماً اخوی من است و ایشان این مطلب را از چهره من متوجه شدند و حتی دوستانی که با من در آنجا بودند متوجه احوال من شدند و با اشاره به آن بنده خدا این موضوع را می فهمانند . من به آقای فریدونی گفتم : اگر عکسی از برادرم بیاورم شما می شناسید ؟ برادر فریدونی هم می گفتند بله اگر آن بنده خدایی که من می شناسم باشد حتماً می شناسمش بنابراین من رفتم و عکسی را که از نصرا… داشتم آوردم ولی آقای فریدونی منکر عکس شدند و گفتند : من نمی شناسم و این آن دوستی که من داشته ام نیست چونکه چهره این بنده خدا با آن که من می شناسم تفاوت دارد . البته ایشان فقط می خواست فشار روحی و روانی ما را کم کند چونکه موقعیت آنجا خودش یک فشار روحی زیادی داشت ممکن بود که مساله شهادت برادرم در این مساله مضاعف باشد . درهر صورت ذهن من از شهادت اخویم آگاه بود چونکه می دانستم برادر من کسی نبود که نسبت به من بی تفاوت باشد پس از گذشت این همه مدت نامه ای ننویسد و یا اینکه از احوال ما جویا نشود و در هر حال چیزی که من را از همه چیز بیشتر اذیت می کرد دوری از برادرم بود و دوست داشتم که ایشان را ببینم اما زمانیکه در مراسم استقبال از من پس از اسارت دیدم که برادرم نیسن شهادت ایشان بر من به یقین رسید اما دیگر چاره ای نبود و این هم راهی بود که ایشان انتخاب کرده بودند و راهی هم نبود که بگوئیم تاسف باشد بلکه ایشان واقعاً به آرزوی قلبی و دیرینه خودشان که شهادت بود رسیدند .
ثبت دیدگاه