خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی غلامرضا ترابی: من پس از شهادت نصر الله شب اربعین حسینی بود خیلی گریه کرده بودم، و شب که خوابیدم در عالم رویا دیدم که در خیابان امام رضا هستم و دارم به سمت چهار راه کوشه ای می روم، که ناگهان دیدم عده ای سرباز کفن پوش به من رسیدند، و در کنار آنها نصرالله هم هست. نصر الله من را دید و به سمت من آمد، و من هم دست در گردن ایشان انداختم و ایشان را بوسیدم، و شروع کردم به گریه کردن، و پرسیدم که شما کجا هستی و چرا نمی آیی؟ ما فکر می کردیم که شما شهید شده ای؟ نصر الله گفت:" بهتر است که شما انتظار من را نکشید، و منتظر من نباشید." ایشان آن زمان لباس رزم بر تنشان بود، حدوداً یک ربع ساعت پیش من نشستند، و گفت: "خواهرم مرا ببخش که می خواهم بروم چونکه می بایست به دوستانم که دارند می روند برسم." بنابراین از من خداحافظی کردند و رفتند.
ثبت دیدگاه