پیش بینی شهادت
دفعه آخری که می خواست به جبهه برود. خداوند به من یک بچه داد. ایشان به خانه من آمد و گفت: « قدم بچه مبارک باشد.» بعد از خوردن غذا ایشان را تا دم حیاط همراهی کردم و گفتم: « برادرجان نرو. » گفت: « من باید بروم، این دفعه شهید می شوم.» من هم گریه کردم. دید که من ناراحت شدم گفت: «شوخی کردم.»
ثبت دیدگاه