عشق به جهاد
یکروز وقتی می خواست به جبهه برود برای خداحافظی به خانه ما آمد. گفتم: برادرجان نرو. گفت: من عاشق اسلام و انقلاب هستم و باید به فرمان امام خمینی لبیک بگویم و وظیفه شرعی خود را انجام نمایم. و اگر خدا قبولم نماید شهید شوم. « همین حرف را که گفت: من گریه کردم. و گفت: ناراحت نباش، توکلت به خداوند باشد
ثبت دیدگاه