عشق به شهادت
به روایت از سکینه بیت الهی : هر گاه آقا اسماعیل می خواست به جبهه برود پدرم بخاطر علاقه ی زیادی که به ایشان داست برایش قربانی می کرد . حتی یک بار یک گوساله را قربانی کرد سری آخر هم که آقا اسماعیل می خواست به جبهه برود برای خداحافظی به شهرستان که پدرم در آنجا بودن نرفت و هر چه ما اصرار کردیم و گفتیم : اگر پدر بفهمد که شما برای خداحافظی پیش اونرفتید حتماً ناراحت می شود در جوابم گفت: اینبار یک ماموریت 15 روزه است و برمی گردم وقتی به جبهه رفت و بعد از مدتی از آمدنش خبری نشد یکبار که تلفن زده بود به او گفتم : برادر جان دل ما برایت تنگ شده است برگرد که هم پیش پدر بروی و هم ما را از ناراحتی دربیاوری ودوباره اگر خواستی بری برو. آقا اسماعیل هم گفت : این سری بخاطر این پیش حاج آقا پدرمان نرفتم چون هر گاه آنجا می روم پدر برایم قربانی می کند و بخاطر من حیوانهای بی زبان قربانی می شوند. نرفتم تا این دفعه من در راه خدا قربانی شوم بالاخره هم به آرزویش رسید بعد از دو ماه که نیامد در 23 اسفند ماه شهید شدند .روحش شاد .
ثبت دیدگاه