خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از سکینه بیت الهی : روزی خواهر زاده آقا اسماعیل بچه ی خواهرم خاطره ای را اینگونه نقل می کرد : یک شب مادرم به من گفت: آیا نمازت راخوانده ای ؟ من هم به دروغ به ایشان گفتم : بله نمازم را خوانده ام .وقتی خوابیدم دائی راخواب دیدم که ناراحت است ووقتی به من رسید توی گوش من زد . ناراحت شدم و گفتم : دایی جان بعد از این همه مدت که شما را ندیده بودم ودلم برایتان تنگ شده بود شما باید سیلی به من بزنید ؟ گفت : این سیلی را بخاطر دروغی که به مادرت گفته ای زدم در مورد حجاب هم به من خورده گرفت و گفت : باید حجابت را رعایت کنی و نمازت را ترک نکنی . بعد هم مرا درآغوش گرفت و از ناراحتی درآورد.
ثبت دیدگاه