تولد و کودکی
به خاطر دارم زمانی ساکن سی متری طلاب بودیم خیابانهایش همه خاکی بود و بچه ها در همین زمین های خاکی بازی می کردند. یک روز با چند از همسایه ها نشسته بودیم و صحبت می کردیم که فرزندم محمد با 7،8 نفر از بچه ها آمدند توی حیاط وضو گرفتند و رفتند داخل اتاق پذیرایی، همین طور که دنبالشان می کردم رفتم توی اتاق دیدم محمد رو به بچه ها کرده و می گوید: من پیش نمازم شما نمازتان را پشت سر من خوانید. که من گفتم: با همان سر و وضع خاکی آمده ای و می گویی من پیش نمازم، پیش نماز که اینطوری ندیدیم.
ثبت دیدگاه