شناسه: 223107

شجاعت و شهامت

در یک روز از روزهای عملیات میمک همینطور در خط راه می رفتیم که خواستیم برویم از شهید بصیر و دیگر برادرانی که توی خط بودند و پاتک در آنجا شدید بود خبری پیدا کنیم و اگر احیانا کمکی از دستمان می آید کمک نماییم . رفتیم و دیدیم که شهید بصیر به شدت فعالیت می کند . هر ساعت یک کار می کرد . یک مدت آرپی جی می زد و یک مدت با تیربار کار می کرد . یکساعت با کلاش کار می کرد و گاهی اوقات به برادران می رساند . ایشان بیشتر از هر نیرویی کار می کردو عرق می ریخت. در همان حال من قدری صحب کردم و گفتم : حال شما چطور است ؟ گفتم: اگر کمکی لازم دارید ما هستیم ! گفت: ( فعلا که نیازی نیست ولی ...!) قدری درد دل کرد و گفت: ( معاون گردان ما شهید شده است و فرماندهان گروهانهای ما که هرکدام در حد یک معاون گردان بودند و خیلی هم قوی بودند شهید شده اند تعدادی از نیروهای خوب بسیجی که در حد یک کادر و مسئول بودند به شهادت رسیده اند چرا که پاتک شدید است !. در همان حال که صحبت می کردیم دیدم که بلوزش از پشت پاره شده و کتفش دیده می شود و سفیدی می زند . پرسیدم: چرا اینطور شده است ؟! ایشان گفت: ( این یک ترکش ولگردی بود که آمد به من اصابت کرد!) اصلا انگار نه انگار که ترکش خورده است . گویا گلی اصابت کرده است . اینها جملاتی بود که به ذهنم می رسید . این حرفها قابل تعریف نمی باشد بلکه دیدنی است !

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه