خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از صدیقه مومن زاده : دخترخواهرم در تهران وقتی که وضع حملش نزدیک می شود دکترها عکس می گیرند و می گویند سر بچه شما آب آورده به همین دلیل بزرگ شده و به صورت طبیعی به دنیا نمی آید باید عملش کنیم. بعد ایشان گریه و زاری می کند که اگر عمل شوم چه کار کنم. بعد خودش یک شب خواب دیده بود که یک جایی را دارند چراغانی می کنند دورتا دور هم عکس شهداء را گذاشته اند و چراغ های سبز و زرد روشن کرده اند. وقتی دخترخواهرم نگاه می کند می بیند شهید محمدحسین وسط آن چراغانی نشسته است. بعداً می رود جلو می گوید پسرخاله شما هستید؟ می گوید: بله، می پرسد: شما که شهید شده بودی؟ می گوید: نه من همین دورو برها هستم کی گفته من شهید شده ام؟ صبح که بلند می شود خوابش را برای خواهرم تعریف می کند. خواهرم به دخترش می گوید ان شاءا... اکرم جان عملت نمی کنند و بچه ات طبیعی به دنیا می آید. آن وقت می گفت خاله من می دانم با این وضعیتی که داشتم شهید شما ما را شفا داد اگر نه می خواست جراحی بشوم و شکمم را پاره کنند. حسین آقا را که توی خواب دیدم این گونه بچه ام طبیعی به دنیا آمد.
ثبت دیدگاه