شناسه: 223113

خاطرات نحوه مجروحيت

راوی صدیقه مومن زاده : یک روز صبح بلند شدم و از خانه رفتم بیرون که یکی از همرزمان محمدحسین که از جبهه آمده بود خبرش را بگیرم. سر پیچ خانه مان که رسیدم دیدم یک پتوی سربازی دورش گرفته یک دانه هم پیراهن بیمارستان تنش بود که آن پیراهن را هنوز به عنوان عتیقه نگه داشته ام. گفتم: آخ مامان آمدی؟ گفت: آری کجا داری می روی؟ گفتم : دارم می روم خانه ی فلانی که از جبهه آمده احوال شما را بپرسم. گفت: مامان برگرد برویم خانه. من برگشتم و آمدیم خانه. ـ ترکشی که خورده بود گفته بودند ایشان را به بیمارستانی در اصفهان ببرند تا عملش کنند . ایشان گفته بود که نه خانواده ام چشم به راه هستند باید من بروم خانه ـ وقتی برگشتیم آمدیم خانه گفتم مامان چرا رنگت این قدر زرد شده است؟ گفت: چیزی نیست. گفتم: به قول آقای موسوی ( پدرخانمش ) من باید بدنت را نگاه کنم. ـ خودم همین طور عادت کرده بودم تا می آمد هی دست می گذاشتم و بدنش را نگاه می کردم ـ ببینیم کجایش ترکش خورده است. یک دفعه دیدم یک قسمت از بدنش باند گذاشته اند. گفت: آری ترکش خورده به این جای بدنم گفت: مرا می خواستند با بچه های دیگر به اصفهان ببرند به خاطر اینکه فهمیدم شما ناراحت می شوید گفتم نه من می روم مشهد. من اینجا آمدم که بردنم بیمارستان 17 شهریور بستری کردند و ترکش را درآوردند. ترکش به زیر قلبش خورده بود یکی هم به پشتش.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه