خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی صدیقه مومن زاده : یک روز صبح توی خانه نشسته بودیم که همسایه مان یک ظرف پرتقال و انار آورد و تعارفش کردیم که بفرمائید بالا. همان پائین بشقاب را داد به ما و گفت: این ها را بده به خواهرت و بچه ی خواهرت برای حسین آقا خیرات کرده ام. پرسیدم : چه خوابی دیدی؟ گفت: دیشب خواب دیدم حسین آقا آمده بود توی خانه خودتان توی باغچه تان یک بیل کوچک دستش گرفته بود و چاله می کند که درخت تویش بکارد. بعد به من گفت: مریم خانم، گفتم: بله، گفت: شما یک پلو به من بدهکارید ، پلوی حسن آقا را به من بدهکاری. من هم به ایشان گفتم : حسین جان راست می گویی ایشان الان سرباز است رفته سربازیش را خدمت می کند پلو که قابلی ندارد انشاءا... سربازیش را خدمت بکند بیایید پلو هم به شما می دهم شیرینی هم می دهم. شهید محمدحسین می گوید: من نمی دانم فقط می دانم دارم توی این باغچه برای حسن آقا یک درخت گل می کارم. این به نام حسن آقای شماست. موقعی که این حرف را زد فرزندمان پشت پنجره گفت: آخ جون حسن هم شهید می شود. من اشاره کردم گفتم مامان نگو ناراحت می شود. مامانش گفت : خوابش این جوری تعبیر می شود. گفتم مامان نگو. ما تعارفش کردیم بفرمائید بالا. آمد نشست و گفت : حتماً حسن من هم یه کاریش می شود . به ایشان دلداری دادم به دلت بد نیار ان شاءا... حسن آقا به سلامتی می آید. این صحبت تمام شد. طولی نکشید که عملیات کربلای 4 و 5 شروع شد و حسن آقا به شهادت رسید به همان صورتی که شهید ما تیر خورده بود خدا شاهد است به همان وضع هم حسن آقا شهید شده بود و همان درخت گلی که کاشت حسن را برد پهلوی خودش.
ثبت دیدگاه