خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی صدیقه مومن زاده : یک شب خواب دیدم که شهید محمدحسین آمد خانه مان. تا آمد مثل همیشه که زنده بود و می آمد خانه دویدم رفتم برایش خربزه و چایی آوردم. ایشان تلاش داشت که برود. من می دانستم که ایشان شهید شده است. ایشان تلاش داشت که زودتر برگردد. بعد من گفتم مامان کجا می خواهی بروی؟ گفت: مامان دیرم شد میخواهم بروم . ساعتش را نگاه کرد و گفت دیرم شده می خواهم بروم . گفتم : باید خربزه و چایی را بخوری تازه می خواهم بروم برایت غذا هم بیاورم. رفتم دو تا نون تافتون گذاشتم توی سینی و برایش ماست و سبزی خوردن آوردم و جلویش گذاشتم و گفتم باید بخوری. یک دفعه دیدم ساعت را نگاه کرد و گفت مامان ساعت دو بعدازظهر است من باید بروم دیرم شد. همین طور با عجله گفت: من باید بروم سر کوچه منتظرم هستند. من بلند شدم بروم ببینیم کی منتظرش است. تا رفتم درب حیاط ددیم ایشان از پله ها رفت پائین. تا از پله ها آمدم پائین تا درب حیاط بروم دیدم پدرخانمش بیرون ایستاده تا من آمدم سرم را بیرون ببرم یک دفعه دیدم از نظرم غیب شد هم ایشان و هم پدرخانمشان.
ثبت دیدگاه