شناسه: 223149

احساس مسؤليت

راوی مهدی خویشاوندی : زمانی که قرار بود از منطقه ی شوش برای عملیات بدر حرکت کینم خانوده ی آقای بصیر اهواز بودند . من به بصیر گفتم ما از این طرف می رویم به جزیره شما برو یک سری از خانوده ات در اهواز بزن . گفت : نه گفتم : حالا که داریم می رویم عملیات تو به خانوده ات که اینجا هستند یک سری بزن یک هفته است که نرفتی قبول نکرد و گفت : نگاه کن این همه افراد زن و بچه دارند نمی توانند بروند از زن و بچه خداحافظی گفتند من بروم : خیلی اصرار کردم گفت : خیلی خوب من می روم و بعد می آیم جزیره شما از این طرف بیاید . ما گردان را سوار اتوبوس کردیم از جاده فکه - جاده ی کربلا قرار بود برویم یک روحانی از بچه های اطلاعات بعنوان راه بلد داشتیم به طرف منطقه راه افتادیم به سه راه جاده ی کربلا که رسیدیم اشتباها ماشین رفته بود فکه . ما اصلا حواسمان نبود ضمن این که آن جاده را اصلا نرفته بودیم یاد نداشتیم . زمان والفجر مقدماتی دیده بودیم . ولی راه آسفالت شده بود توی تویوتا نشسته بودیم جلوی گردان داشتیم می رفتیم که یک دفعه دیدیم گلوله دارند می زنند فهیدیم که اشتباه آمدیم سریع از ماشین پایین آمدیم گفتم چکار کردید ؟ گفت : اشتباه آمدیم گفتم : سریع دور بزنید یک مقداری هم مشکل بود یک چند تا گلوله و ترکش به ماشین خورده بود سریع ماشین ها را دور زدیم آمدیم برگشتیم یک مقداری که آمدیم یکی از بچه ها گفت : بصیر را توی ماشین دیده ایم گفتم : نه بصیر به اهواز رفت . گفت : نه بصیر توی اتوبوس است گفتم : اشتباه می کنی من بصیر را خودم دیدم سوار فلان ماشین شد و رفت هوا به راننده تویوتا گفتم بایست پرسیدم در کدام اتوبوس است گفت در اتوبوس شماره ی فلان رفتن داخل ماشین دیدم بصیر روی صندلی خوابیده است .بیدارش کردم پرسیدم بصیر اینجا چکار می کنی ؟ گفت : دلم نیامد بروم اهواز گفتم : تو گفتی می روم اهواز گفتم : برو خداحافظی کن گفت : هر چه فکر کردم دلم نیامد گفتم شما که توی اتوبوس بودی چرا از اتوبوس پیاده نشدی ؟ گفت : شما بودی دیگر من می آمدم دست و پا شلوغ می شد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه