شناسه: 223216

عشق شهادت

راوی معصومه سبک خیز : هنگامی که زینب 20 روزه بود . به جبهه رفتند و وقتی که شهید شدند او 4 ماه بیش نداشت ، ایشان هر موقع تلفن می زدند ، سراغ زینب را می گرفت و زینب را حتماً کنار تلفن می بردیم ، خلاصه همین سری آخر که خواب دیده بودند خوابشان را تعریف کردند ولی به علت اینکه تلفن خراب بود ، خوب آن را نفهمیدم که چه گفتند . بعد گفتم ، کی شما می خواهید بیائید ، گفتند باز هم می گوئی که می خواهی بیائید امام جواد (علیه السلام) 25 ساله بودند که به شهادت رسیدند . من الان چند سال هم از امام جواد (علیه السلام) بیشتر عمر کرده ام ، هنوز می گوئی که کی می آئی ، بگو کی به شهادت می رسی ، کی خبر شهادت می آید ، می خندید و می گفت نه شوخی می کنم ، بادم جان بم آفت ندارد ، همان سری آخر که می خواست صدای زینب را بشنود گفتند شما کاری بکنید که که زینب که زینب گریه کند ، ما زینب را به گریه انداختیم و بعد گوشی را گرفتیم که صدای گریه زینب را بشنود . بعد گفت حالا فهمیدم که زینب سالم است بعد مادر به ایشان گفت شما هفت نفر دیگر از بچه ها را گذاشتید و فقط زینب را می خواستید گفت چون اگر زینب شیرجوش بخورد مریض می شود و دیگر اینکه زینب هنوز کوچک است و بقیه بزرگ شده اند _ بعد از 3_4 روز که گذشت و بچه ها از منطقه آمدند من به آقای حسینی گفتم آقای برونسی نمی آیند گفتند نه الان که من می آمدم سرشان را می تراشیدند و حنا درست می کردیم می خواستند سرشان را حنا کنند . دیگر به ما نگفتند که عملیات است ایشان هر موقع که عملیات تمام می شد اگر خودشان نمی توانستند یک نفر را می فرستادند که بیاید و تلفن بزند که بچه ها ناراحت نباشند ، این سری که عملیات شد ، دیدیم که خبری نشد هی امروز و فردا کردیم ، دیدیم خبری نشد ، دیگر خیلی ناراحت شدم که از ایشان خبری نمی آمد . یکی از بچه های بسیجی آمده بود بلند شدم و رفتم به خانه شان گفتم از آقای برونسی چه خبر گفت هیچی آقای برونسی خوب بودند فقط دستشان زخممی شده بود انشاء ا... می آیند اما در بین مردم خبر شهادتشان پیچیده بود بعد از گذشت 5 روز دیدم که خبر شهادتش را آوردند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه