امدادهاي غيبي
راوی معصومه سبک خیز : قبل از اینکه خداوند دختری را به ما اعطا فرماید، آن زمان ما در خانه ارباب بودیم. گفتند: شما اینجا تنها هستید. این بچه یک وقت گریه می کند مشکل است. به خیابان ضد آمدیم. هر چه ارباب آمد و گفت: خانه بی کرایه هست بنشینید، خلاصه ایشان به حرف نکردند. چون پدرم طلبه بودند، مادرم هم به شهر آمدند. گفت: برویم کنار منزل مادرتان برای شما حیاط اجاره کنیم. وقتیکه خانه مادرم بودم درد زایمانی بر من ظاهر شده ایشان مرا همراه با مادرم و یک خانم دیگر که از روستایمان آمده بود، سوار ماشین کردند و گفتند: شما به خانه بروید تا من دنبال قابله بروم. جلوتر هم ما به خانه قابله رفته بودیم و برای بچه صحبت شده بود. ایشان گفتند: من می روم برای شما قابله بیاورم. شما به خانه بروید. وقتی به دنبال قابله می رود، در بین راه به دوستی برخورد می کند و آن دوست می گوید الان آقای خامنه ای در مسجد بناها سخنرانی دارد. ایشان خود را به سخنرانی می رساند و از این که ایشان می خواستند به دنبال قابله برود فراموش می کند. در منزل منتظر بودیم. دیدم یک کسی در می زند، مادرم رفتند در را باز کردند دیدند کسی درب منزل ایستاده و می گوید: من قابله هستم که آمدم. ایشان قابله بودند به داخل خانه آمدند. بچه به دنیا آمد و بچه را جمع کردند و دختر هم بود، قابله گفت: اسم این را می خواهید چه بگذارید؟ گفتم: می خواهیم فاطمه بگذاریم. ایشان گفتند: فاطمه خیلی اسم خوبی است، دیگر آنجا اسمش را پرسیدند و رفتند. بعد از تمام شدن سخنرانی و دعا ساعت 3 صبح هنگام سحر ماه مبارک رمضان در بین راه خانه یادشان می آید که برای آوردن قابله از خانه بیرون رفته است. یک دفعه دیدم در می زنند. مادرم رفت در را باز کند _ مادرم هم خیلی ناراحت بود. از اینکه او این قابله را فرستاده است. اما با خود نگفتند که همسرم در این شهر غریب است. بردم ببینم چی شده، او چقدر بی غم است... مادرم گفت: تا در را باز کردم و دیدم ایشانند گفتم: خاله شما قابله را می فرستید و خودتان می روید. تا این را می گویند، ایشان تا می فهمد می گوید: خاله قابله که آمده دیگر به من چکار داشتید. وقتی داخل خانه آمدند من هم گفتم: شما قابله را می فرستید و دیگر خودتان نمی آیید. گفت: خدا بزرگ است. بعد این بچه را وقتی ایشان بغل می کردند می دیدم اشک می ریزند. مرتب به صورت بچه نگاه می کند و گریه می کند. گفتم: برای چه گریه می کنی؟ خانم قابله گفتند: اسمش را فاطمه بگذارید. گفت: خوب می خواهم فاطمه اش کنم. بعد وقتی مراسم حمام انجام شد، گفتیم: قابله را بیاورید که بچه را حمام ببرد. این قابله وقتی خانه ما آمد چیزی نخورد، چای آوردیم، هر چه آوردیم. وقتی همه افراد از خانه رفتند من به ایشان گفتم: قابله ای که آوردین چیزی نخوردند و رفتند. گفت: آنجا چیزی نمی خواستند. دیدم افسرده شدند. هر موقع بچه را به دست می گرفتند به طوریکه ما نمی فهمیم اشکهایشان همینطور می ریزد. با خود می گفتم: چون اسمش را فاطمه گذاشتیم شاید برای حضرت فاطمه (سلام الله علیه)این قدر ناراحتی می کنند. گفتیم روز دهه رسم است بروید قابله را بیاورید. گفت: نمی خواهید خودتان حمام ببرید. قابله دیگر نمی آید. خودمان بچه را بردیم وشستیم و آوردیم. پانزده روز بعد دیدیم رفته نزدیک خانه مادرم خانه پیدا کرده. گفتم: خوب اینجا خانه بی کرایه، گفت: نه این فاطمه نباید گریه کند وای به حال کسی اگر این فاطمه گریه کند. خیلی باید مواظب باشید.
ثبت دیدگاه