شناسه: 223242

زندگي مشترک

راوی محمد رضا تیموری : شهید می گفت : یک روز مادر خانم من به من گفت : عبدالحسین بدو ، بدو ! که الان همسرت فارغ می شود . بدو و یک قابله بیاور . من هم سوار موتور شدم رفتم دنبال قابله . وقتی که می خواستم از چهار راه شهدا بگذرم ، ناگهان چشمم به گلدسته های حرم امام رضا (علیه السلام) افتاد . می گوید ، اصلاً بطور کل کارم را فراموش کردم و سر موتور را کج کردم و یطرف حرم امام رضا (علیه السلام) رفتم . بعد از خواندن زیارتنامه و نماز و رفع خستگی تازه یادم آمد که دنبال قابله آمده ام . یکی دو ساعت گذشته بود . وقتی به خانه برگشتم به خاطر سر و صدای زیاد موتور آنرا دو تا کوچه پایین تر گذاشتم و آهسته و آهسته به طرف خانه رفتم . وقتی به خانه رسیدم دیدم مادر خانم جلوی در ایستاده و منتظر است با خودم گفتم : الان حتماً یک سیلی به گوشم خواهد زد . امّا دستی به پشتم زد و گفت دستت درد نکند عجب قابله ای فرستادی . من هم قضیّه را تعریف نکردم . وقتی وارد منزل شدم . بچّه متولّد شده و اوضاع هم آرام بود . بعد از مدّتی که ماجرا را از خانمم پرسیدم گفت : وقتی دنبال قابله رفته بودی ،‌ خانمی آمد و گفت که عبدالحسین مرا فرستاده است . از خانمم پرسیدم که آن خانم کی بود ؟ می گوید: من سئوال کردم، اما او گفت: مرا عبدالحسین فرستاده و این کارش را انجام داد. رفت و پولی هم نگرفت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه