شناسه: 223306

امدادهای غیبی

به روایت از مهدی برنجی یوسفی : در یکی از شبها به اتفاق چند نفر از رزمندگان پس از عملیات، ساعتی برای استراحت به چادر خود باز می گشتیم، شب چهارشنبه بود تصمیم گرفتیم در داخل چادر دعای توسل بخوانیم. ولی صدای غرش توپها، خمپاره و مسلسلها به گوش می رسید و فضای منطقه را پر کرده بود. کم کم به چادر نزدیک می شدیم که فانوس کوچک روی چوب وسط چادر آویخته با نور ضعیفش فضای داخل چادر را به حالت نیمه روشن درآورده بود، با توجه به روحیه خستگی ناپذیر برادران رزمنده آثار سرمست و شادی از چهره همه آشکار بود و احساس ناراحتی و خستگی نمی کردند و با حالت خاصی خودمانرا برای دعای توسل آماده کرده بودیم. یکی از رزمنده ها که چند قدمی زودتر از ما به چادر رسیده بود گوشه چادر را بالا زده هنوز داخل نشده بود که با منظره عجیبی روبرو گشته و گوشه چادر را رها کرده و خود را چند قدمی به عقب پرت نمود و با حالت هیجانی گفت: مار، مار... نفر بعدی که قدم به قدم من می آمد اسلحه خود را فشنگ گذاری کرده و با احتیاط جلو رفت تا او را هدف قرار داده و از بین ببرد. اما هنوز یک قدم جلوتر نرفته بود که دست روی شانه اش گذاشتم و گفتم: نه، مزاحم او نشو، او کاری ندارد ما می خواهیم دعای توسل بخوانیم. در همین لحظه درخت کوچکی کمی دورتر از چادر نظرم را جلب نمود و گفتم: آنجا را ببین _ اشاره به درخت _ زیر آن درخت با نور دل افروز ماه می رویم. وی تبسمی کرد و گفت: مار آمد چه؟ گفتم: بعد می کشیمش پس رو به چادر بنشینیم مانعی ندارد. باتفاق همدیگر به طرف درخت مورد نظر رفتیم و با وجود اینکه درخت کوچک بود ولی شاخ و برگهای انباشته داشت و قسمتی از زمین را سایه انداخته بود، گرد هم آمدیم و با خضوع و خشوع دعای توسل را شروع کردیم. گویی مسئله مار از حد نظر همه محو شده بود و بچه ها با حالت حزن و دلهای شکسته و چشمهای گریان، دستها را به طرف آسمان بلند کرده و برای طول عمر امام عزیز، طلب مغفرت برای خود و پیروزی نهایی رزمندگان اسلام دعا می نمودند. ناگهان صدای انفجار به گوش ما رسید. همگی به روی زمین دراز کشیدیم. لحظه ای بعد یکی گفت: بچه ها آنجا را. وقتی متوجه شدم که گلوله ای بر روی چادر اصابت کرده و حفره ای بوجود آورده فهمیدم که مار مأم.ریت داشت تا ما را از مرگ نجات دهد . سپس با دل شکسته و مملو از حزن با خدای تبارک و تعالی به راز و نیاز پرداختیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه