شناسه: 223447

اولین اعزام

به روایت از جواد امینیان : ـیک روز آقا یعقوب برگة رضایتنامه ای را از پایگاه مسجد آورده بود تا پدرمان آن را امضا کند و به جبهه اعزام شود. ولی پدرم از امضاء برگه امتناع ورزید و گفت:« شما سال آخر تحصیلتان می باشد. بهتر است دیپلمت را بگیری بعد به جبهه اعزام شوید.» ایشان در جواب پدرم گفت:« نه دشمنان در حال هجوم به خاک کشور عزیزمان هستند. فردا ما هم نیستیم و ناموس ما را از بین می برند چگونه غیرتم به من اجازه می دهد که در اینجا درس بخوانم.» من وقتی عقیده اش را نسبت به جبهه اینگونه دیدم به ایشان گفتم:« خیلی خب، شما چند روز دیگر صبر کن تا پدر و مادر به روستا برگردند و حالا که اینجا هستند از شما دلخور نباشند بعداً با هم در مورد اعزام شما تصمیم می گیریم.» بالأخره بعد از چند روز پدر و مادرم به روستا برگشتند و آقا یعقوب برگة رضایت نامه را پیش من آورد و امضا کردم و ایشان از طریق پایگاه بسیج محله به جبهه اعزام شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه