خاطرات جنگی
به روایت از خیرانساء خالقی : به خاطر دارم هنگامیکه پسرم اسکندر از جبهه به مرخصی آمده بود خاطره ای را که در جبهه اتفاق افتاده بود را اینگونه نقل کرد. اسکندر گفت: در منطقه بودیم و با دشمن مقابله می کردیم که پسر آقای کاری تیر خورد و در اثر جراحت وارده بیهوش شد که من ایشان را به پشت گرفتم تا به عقب برای مداوا ببرم. در بین را به چند عراقی بر خوردم که آنها با دیدن من اسلحه یشان را انداختند و تسلیم شدند و من با در خواست کمک چند تن از همرزمان هم آمدند. در بین راه با کمک اسیر های عراقی با یک پتو برنکاردی را درست کردیم و مجروح را در آن گذاشتیم و به وسیله اسیر های عراقی حمل کردیم. اما چون پتو جمع می شد و مجروح ما از ناحیه سینه جراحت داشت مشکل بود. چند قدمی که رفتیم از جایی که خدا می خواست چشم من به یک برانکارد افتاد و مجروح را در داخل آن گذاشتیم تا به رود خانه نیسان رسیدیم که آنطرف رودخانه آبولانس های ایرانی بودند که با هر زحمتی بود از رود خانه رد شدیم. پسر آقای کاری را به آمبولانس رساندم در صورتی که هم اسیر و هم مجروح را به پشت خط رساندم.
ثبت دیدگاه