خاطرات جنگی
به روایت از فاطمه غلامزاده : به یاد دارم وقتی من به مکتب می رفتم تا قرآن خواندن را بیاموزم سن وسال کمی داشتم. من یک عمه جزء ( سیم قرآن کریم) را حفظ بودم و تمام کردم و مرتب به مادر بزرگم می گفتم: برایم قرآن بگیرید تا من دیگر جز قرآن را هم حفظ کنم. اما از نظر بزرگترها قرآن را نباید به بچه ها بدهند. برای همین مادر بزرگم توجهی نکرد. تا اینکه یک روز خانه ی دایی ام اسکندر نشسته بودیم که من به دایی اسکندر گفتم: من می خواهم یک قرآن داشته باشم تا کل قرآن را حفظ کنم ایشان به من گفتند: اگر عمه جز را برایم بخوانی و یک اشتباه هم نداشته باشی، حتما برایت یک جلد قرآن می خرم من هم بدون اشتباه خواندم، ایشان هم گفتن:حتما همین فردا برایت می خرم. ایشان خیلی پایبند به عهد و پیمان و قولی که به کسی می دادند بودند و حرفی را که میزدند انجام می دادند. فردای آن روز دیدم دایی اسکندر یک جلد قرآن کریم بزرگ خریده است و اسم مرا هم روی جلد آن نوشته و برایم هدیه آورد. آن لحظه آن قدر خوشحال شدم که حد نداشت. بعد از آن روز من با چه شوقی این قرآن بزرگ را که حتی زورم نمی رسید بلند کنم با خودم به مکتب خانه می بردم. زیرا وقتی این قرآن را دست می گرفتم، احساس هیجان و بزرگی می کردم حتی یادم هست که یک مرتبه مادر بزرگم رو به دایی کرد و گفت: آخر چرا قرآن به این بزرگی را به دست بچه ای دادی؟ ایشان گفتند: چرا وقتی او اینقدر علاقه و استعداد فراگیری قرآن را دارد شما مانع می شوید ونمی گذارید مکتب برود؟ من هنوز آن قرآن را به یادگار دارم و هرشب جمعه آن را باز می کنم و سوره ای از قرآن را به یاد شهید دایی ام قرائت می کنم، وهر موقع چشمم به اسم خودم که روی جلد قرآن با دست خط ایشان نوشته شده می افتم، دوبارهخاطرات کودکیم تداعی می شود.
ثبت دیدگاه